تبليغاتX
یک طرفه

یک طرفه

گفتن بهتر از نگفتن است هر چند فایده نداشته باشد

تنها نمان

هيچوقت تنها نمان

تنهائي آدم را عاشق مي‌كند
                                   و عشق قاتل تنهائي است
تنها نمان
                  هيچوقت تنها نمان

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 9:58 توسط حسین دهقان نیری| |

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلاً.

 

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

 

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند. 

 

آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

 

آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.

 

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلاً می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

 

آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

 

آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

 

آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلاً تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

 

آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

 

آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

 

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

 

همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 14:56 توسط حسین دهقان نیری| |

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم دلم نكته به نكته مو به مو
میرود از فراق تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو
از پی دیدن رخت همچون صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در كوچه به كوچه كو به كو
دور دهان تنگ تو عارض عنبرین خطت
غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله جو به جو
مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان
پرده به پرده نخ به نخ تار به تار پو به پو
در دل خویش طاهره گشت و نیافت جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 10:6 توسط حسین دهقان نیری| |



آرام که کنار رود بنشینی و چشم بدوزی به عبورش
چه ها که نمی بینی تک درخت!
همه جربان هستی پیش رویت می آید ، می رود،
 به نشیب می افتد ...
طبیعتش اما این است که ادامه پیدا کند ، بالا بیاید دوباره ....
هزار باره ....هزار هزار باره
و هر لحظه چنان دگرگون شود که انگار هیچگاه چونان نبوده است
 که بود!
 آرام که کنار رود بنشینی و چشم بدوزی به عبورش ،
خدا را می بینی که منتظر است ..
جرات کنی و قدم بگذاری به جریان عظیم رود...
......
چه خوب که تنها یی کنار رود تک درخت !


نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 12:33 توسط حسین دهقان نیری| |

به عنوان مقدمه :

سنت خوبي است سنت نامه نگاري در همه‌ي ادوار زندگي . اين دو نامه از صميمي‌ترين نامه‌هائي است كه تا به حال خوانده‌ام . خوش داشتم شما نيز ببينيد . همين !


* وقتي كه با توام.....

وقتي كه با توام

آنقدر حال خوشي دارم

كه ديگر نگران هيچ چيزي نيستم
حتي اگر همه ديوارهاي جهان فرو ريزد
و همگان
من و تو را
تنها
و چشم در چشم
نظاره كنند
چه اهميتي دارد؟
وقتي كه با توام....
حتي اگر در آن لحظه
قيامت بر پا شود
و همگان
و خدا
نظاره‌مان كنند
چه خوب خواهد بود
وقتي كه با توام.....
با هيچ كس نيستم
حتي با تو
آنگاه ديگر
خودِ خودِ خودمم
تنهاي تنها
از بس كه خوبم
وقتي كه با توام.....
لذت تنهائي را مي‌چشم
با تمام وجودم
و چه لذتي دارد
تنهائيِ با تو بودن
و با تو تنها بودن
وقتي كه با توام....


**  حالا كه آمدي .....

اینجا نشسته ام روبه روی همه انتظارهایم

برای تو و از تو

برای تو می‌نویسم

که بزرگی و یگانه !
وقتی که سالهاست کسی نیست که "تو " خطابش کنی

 طعم این واژه غریب می شود برایت

وقتی دوباره می‌چشی تمام تنت را درگیر می‌کند

ناگهان .رنگ و بویش را به تمامی حس می کنی

و باز می گردی

 به همان تازگی دست نخورده ای که سالهاست فراموشش کرده ای!

به چشمهایم نگاه کن!

حالا بوی چمن تازه می دهند انگار!
حالا که آمدی / اینجا کمی بمان/ قدری سکوت کن ... امسال نوبهار از انتهای کوچه بن بست می رسد.....
به چشمهایت که نگاه می کنم

 همه چیز می شنوم .

همه دلواپسی هایت را

تمام نگرانی هایی که گاهی اخم می آورد به چهره مهربانت

و صدایت را کمی ...فقط کمی .... دور می کند از من .

صدای خرمایی رنگ مهربانت را ...
حالا اینجا نشسته ام روبروی این همه انتظار حضورت ...

 میان اینهمه گیجی که با من است ...

در آغوش خدا .....

و از تو برای تو می نویسم

که بزرگی و یگانه....
سکوت می کنم

و تو جاری می شوی در من ...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 9:20 توسط حسین دهقان نیری| |

یقین دِرُم اثر امشو به های های مو نیست
که یار مسته و گوشش به گریه های مو نیست

خدا خدا چه ثمر ای موذنا، که امشو
خدا خدای شمایه و خدا خدای مو نیست
...
نمود خونمه پامال و خونبهامه نداد
زدم چو بر دمنش دست، گفت پای مو نیست

بریز خونمه با دست نازنین خودت
چره که بیتر از ای، هیچه خونبهای مو نیست

بهار اگر شویی صد بار بمیرم از غم دوست
به جرم عشق و محبت هنو جزای مو نیست

ملک الشعرا بهار
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:36 توسط حسین دهقان نیری| |


به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد

علی اصغر داوری

 


نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 8:33 توسط حسین دهقان نیری| |

‎" بسیاری از نخستین ها، توهم است : نخستین روز، نخستین ساعت، نخستین نگاه، نخستین کلمات عاشقانه ...
یاد، عین ِ واقعه نیست، تخیل آن است یا وَهم آن .
یاد، فریبمان می دهد ..
چیزی بیش از یاد، بیش از عکس، بیش از نامه های عاشقانه، بیش از تمام ِ نخستین ها ع شق را نگه می دارد:
جاری کردن ِ ع شق : سَیَلان ِ دائمی ِ آن !
... احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، ع شق نیز ! بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب
می گیرند..
ع شق تَن به فراموشی نمی سپارد –مگر یک بار برای همیشه . . . "
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 11:11 توسط حسین دهقان نیری| |

"بسم الله الرحمن الرحیم"

یکشنبه بود  . 9 شهریور یکهزار و سیصد و شصت و پنج .

غروب بود . من بودم و مجید عالی مقدم و 3 نفر دیگر از بچه های تخریب که فقط "حسن شفیعی" از آن بین به یادم مانده است . " حسن شفیعی" بچه کاشمر بود و خیلی صمیمی بود و خوب بود . و خیلی دوست داشتنی بود و شجاع بود .

من و مجید خیلی با هم دوست بودیم . با هم برادر بودیم . عقد اخوت خوانده بودیم .

غروب بود . من و مجید بودیم و سه نفر دیگر و یک گروهان از گردان امام سجاد(ع)  . به فرماندهی فردی به نام سهرابی . همه با هم بودیم .

غروب بود . مجید دست من را گرفت تا با هم به محمد بهاری و بقیه بچه ها که در سنگر فرماندهی تخریب بودند سر بزنیم. مجید با محمد بهاری برادر بود . عقد اخوت خوانده بودند . سالها پیش .

غروب بود . من و مجید وارد سنگر فرماندهی تخریب در حاج عمران شدیم.

همه بودند . خیلی ها که الآن نیستند .سید مهدی سپهبدی و محمد بهاری .

و برخی دیگر که الآن هستند و خبری ازشان نیست . "مهدیار" از این بین یادم می آید . مهدیار اسم مستعارش بود . برای اینکه شناخته نشود و یا اینکه به این اسم شناخته شود فقط . بعدها فهمیدم او مهدی محمدی است . و یا هر اسم دیگر .

غروب بود . سنگر تخریب اما به صبح شبیه تر بود . من و مجید وارد سنگر که شدیم همه به احترام مجید بلند شدند . و او را در آغوش گرفتند . از همه گرم تر محمد بهاری .

غروب بود . و دلتنگ بودیم .

غروب بود . و تا ساعاتی دیگر شب عملیات می‌رسید . من و مجید بعد از کلی صحبت با بچه ها خواستيم برويم كه دیرمان نشود . موقع خداحافظی بچه های اطلاعات هم به ما اضافه شدند . یکی شان یادم هست . "سرباز" بود فامیلش .

وقتی وارد شد کلتش را درآورد . و همه بچه های تخریب که کلت داشتند . آنها هم به شوخی کلتهایشان را از کمر کشیدند . مجید هم برای لحظه ای کلتش را از کمر کشید . شوخی بود و خداحافظی بود و خنده بود و نشاط.

من و مجید با بچه ها خداحافظی کردیم . و به محل استقرار گردان امام سجاد(ع)  برگشتیم .

غروب بود. مجید ما چهار نفر را جمع کرد .که با خودش پنج نفر بودیم . به هر کس هر کاری را که باید بکند برای آخرین بار گفت . و به من هم .

مجید به من گفت تو آخر ستون باش . تا آخر ستون را جمع کنی . و به من گفت آخر ستون اهمیتش کمتر از اول ستون نیست .

شب شد . اذان شد . نماز خواندیم . در همان لباسهائی که بر تن داشتیم .

شب بود . موقع حرکت . با مجید خداحافظی کردم . خیلی گرم . هر دو امیدوار بودیم دوباره یکدیگر را ببینیم . رفتیم . با کلی صلوات و سلام .

شب بود . همه جا تاریک بود . من آخرستون بودم.

شب بود . مجید اول ستون بود . با یک بی سیم که مختص بچه های تخریب بود . و صدایش را فقط سنگر فرماندهی تخریب می شنید .

شب بود . و من بودم . بدون بی سیمی که از آن بتوانم صدای مجید را بشنوم .

شب بود . خیلی تاریک بود . ما بودیم . با گروهانی از گردان امام سجاد(ع) . به فرماندهی فردی به نام سهرابی . سهرابی خودش نیامده بود . ولی معاونش و فرمانده گروهانش بودند .

شب بود . یادم می آید . بهاری از شنیدن این خبر که فرمانده گردان نمی آید خیلی خوشحال نشد . ولی برای فرمانده گردان ها پیام داد اگر بچه های من به خطر بیفتند به خاطر نبودن شما همه شان را برمیگردانم .

شب بود . محمد بهاری بود . مرد بود . خیلی .

شب بود . ستون به راه افتاد . در تمام مراحل توجیه ما برای عملیات یک جمله خیلی تکرار می شد . محور شما مهمترین محور این عملیات است . و اگر شما موفق نشوید همه گردانهای دیگر هم اگر موفق شوند فایده ای ندارد. و من نمی دانستم چرا ؟!!

شب بود . تاریک بود . ستون در حال حرکت بود . و من آخرین تخریب چی که در انتهای ستون می رفتم .

دقایق زیادی از رفتنمان نگذشته بود که بچه های ستون نشستند . من هم . زمان كه گذشت پرسان پرسان به فرمانده دسته ای که من با آنها بودم رسیدم . علت نشستن ستون را پرسیدم . او هم نمی دانست . آنقدر رفتم تا به ابتدای ستون رسیدم . مجید اما نبود . پرسیدم ؟ گفتند : ستون شکسته است . یعنی از جایی وسط های ستون ارتباط با نفرات جلویی قطع شده .

شب بود . و ما به دو گروه نه چندان مساوی تقسیم شده بودیم .

تعداد کمی رفته بودند . و بیشتر ما مانده بودیم .

به فكر چاره افتاديم  . دیدم معاون گردان هم با ما است . گفتم چه کنیم . او هم حال بهتری از ما نداشت . یعنی "ما" بین دو خط مانده بودیم .

قرار شد راه بیافتیم . سازماندهی سریع دوباره . این بار من اول ستون بودم با معاون گردان و چند نفر دیگر .

در بین راه به دلیل سنگین بودن آتش دشمن زمین گیر شدیم . بعدها معلوم شد که آتش خودی هم گاهی ما را می نواخته است . احتمالا به دلیل نزدیکی دو خط و به اشتباه .

شب بود . خمپاره‌های زیادی در نزدیکی ما به زمین می‌خورد . تعدادی مجروح شدند . و من شهیدی ندیدم . مدتي كه از زمين گير شدنمان گذشت  و اوضاع به هم خورد به اين نتیجه رسیدیم که برگردیم .

و ما در حال برگشتن بودیم . ولي مجید را نمی دانم در چه حالی بود .

شب بود . در بین راه من هم ترکش خوردم . از بازوی چپ . نزدیک کتف . خیلی نزدیک .

به عقب رسیدیم . در بین راه نیروهای گروهانی از گردان امام سجاد(ع) را از میدان مین خودی رد کردم .

شب بود . و من سه مرتبه به مینهای ام 16 برخورد کردم كه هیچکدام منفجر نشد . مستقیم به سنگر فرماندهی تخریب   رفتم .

با دستی که پانسمان شده بود .

محمد بهاری که خیلی مرد بود . با بی سیم سهرابی را خبر کرد . و او را واداشت که با بقیه نیروهایش جلو بیاید .

من هم رفتم . در ابتدای ستون .

صبح نزدیک می‌شد .و این کار ما را خیلی سخت‌تر می‌کرد .

از صدای رگبار گلوله‌هایی که دشمن شلیک می‌کرد می‌شد فهمید که خط نشکسته است . و ما هنوز بین راه بودیم . زیر آتش . از هر دوطرف .

و سهرابی هم نیروهایش را دوباره عقب کشید .

نزدیک صبح بود . و من خسته و مجروح وارد سنگر تخریب شدم .

همه ناراحت بودند .

سید مهدی سپهبدی به استقبالم آمد . کاش نمی آمد .

اولین سؤالش درباره مجید بود . مجید عالی مقدم . و من در پاسخ سکوت کردم . و به یک باره تبی سنگین بر تنم نشست .

آنجا یادم آمد که مجید برادرم بود . و خیلی دوستش داشتم .

در سنگر تخریب غوغایی بود . بی سیم ها یکسره صدا می داد . ولی خبر نداشت که مجید کجاست .

بی سیم مجید به گوش نبود .

"مهدیار" پانسمان دست مرا عوض کرد . و من دراز کشیدم . خسته . مجروح . و حالا تب دار .

نمی خواستم به عقب برگردم . 

دوست نداشتم مجید را تنها بگذارم .

عیب می دانستم این کار را .

صبح بود . با اصرار مهدیار و حکم محمد بهاری مجبور شدم با آمبولانس بروم

ولی دلم را جا گذاشته بودم . و مجید را .

بعدها شنیدم صبح تعدادی از همراهان مجید برگشته بودند. از جمله حسن شفیعی .

آن شب در محوری که ما در آن عمل می کردیم کاری از پیش برده نشد . و من هنوز علت آن را نمی دانم . بعدها شنیدم شب بعد "محمود کاوه" از همان محور ما خودش با یک گردان وارد عمل شده بود .

و در همان محور شهید شد .

حسن شفیعی هم با کاوه همراه بود . ولی سالم برگشته بود . شکر !

تمام اتفاقات آن شب در شش ساعت رخ داد .

و صبح مجید دیگر در بین ما نبود .

محوری که ما در آن عملیات کردیم اسمش ارتفاع بیست و پنج نوزده بود .

یعنی ما می خواستیم بلندترین ارتفاع که مشرف به همه محورهای دیگر بود را بگیریم . و نگرفتیم .

و همه محورها شکست خوردند . همه‌شان .

الآن شهریور هزار و  سیصد و نود است .یعنی بیست و پنج سال از آن تاریخ گذشته .

و من بیست و پنج سال پیر شده ام .

بیست و پنج سال بدون مجید .

شب است . "هادی محمدی" به من زنگ زد . بعد از مدتهای زیادی که از او خبری نداشتم . خوشحال شدم و غمگین .

خوشحال از این که صدای دوستی را بعد از مدتها می‌شنیدم . و غمگین از این که باید از 25 سال پیش حرف بزنم .

شب است . و من بدون مجید یاد شبی افتادم که با مجید بودم .

25 سال پیش فقط یک شب .

او در ابتدای ستون و من در انتهای آن .

شب است . و 25 سال است که سؤالم این است : دلیل انجام آن عملیات چه بود ؟

حسین دهقان نیری

شهریور یکهزار و سیصد و نود    

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 10:23 توسط حسین دهقان نیری| |

پرده اول
می گفتند و با حرارت تحلیل می كردند. اشتباهات استراتژیك اوباما را یك به یك برملا می‌كردند و آنها را به توفیق جمهوریخواهان در انتخابات كنگره ربط می دادند و در ادامه این همه را به خاورمیانه وصل می كردند. با در كنار هم گذاردن گزاره های محیرالعقول، به نتایج جذابی می رسیدند. چانه هایشان گرم شده بود، هر از چند گاه، از فلاسك چای كنار دستشان، استكان های خود را پر می كردند و پس از نوشیدن چای، با حرارت و شعف بیشتری به بحث ادامه می دادند.

از سیاست خارجه گرفته تا امور بین الملل، سیاست داخله، اداره كشور و ... را به باد انتقاد گرفته بودند و همه چیز و همه كس را به شدیدترین وجه ممكن می كوبیدند.  بعضاً حتی فحاشی را هم چاشنی كار می كردند تا عمق كلام را بیشتر كنند و بر نفوذ آن بیفزایند. باور كردنی نبود، آنچه از آن همه فلسفه بافی و نظریه پردازی می دیدم، توسط دو مرد سالخورده روستایی در كنج بقالی كوچك پدر بزرگم در حال اتفاق افتادن بود. دو پیرمردی كه در خوشبینانه ترین حالت ممكن، میزان تحصیلاتشان از حد خواندن و نوشتن فراتر نمی رفت.

تا پیش از آن سفر كوتاه به روستای پدری، ساده لوحانه تصور می كردم كه این آفت «همه‌چیزدانی و همه‌چیزگویی» مختص شهرنشینان است. فارغ از میزان صحت تحلیل ها و گزاره های مطروحه – كه انصافا در بخش خیلی كوچكی از آنها رنگ هایی از واقعیت هم می شد یافت- نفس عمل دو پیرمرد، آدمی را متحیر می كرد.

پرده دوم
چندی پیش اسامی هیئت داوران جشنواره فیلم فجر رسانه‌ای شد و وجود نام برخی از افراد در لیست اعلام شده، افكار عمومی را به حیرت و واكنش واداشت.

مطالب انتقادی بسیاری در روزنامه ها و سایت ها منتشر شد و تركیب معرفی شده از زوایای مختلف مورد نقادی قرار گرفت. از پررنگ بودن حضور افراد متمایل به دولت گرفته تا شناخته شده نبودن افراد انتخاب شده در عرصه سینما موضوعاتی بودند كه كراراً در نقد ها مطرح می شدند.

آنچه كه بیش از نكات دیگر در نقدهای منتشره حضور چشمگیری داشت، اعتراض به حضور فردی در لیست داوران بود كه چندان سابقه سینمایی روشنی نداشت. حسن عباسی -كه خود را «كیسینجر» اسلام می‌داند- گرچه در نقد نویسی سبك خاص خودش را داشت و در روش منحصر به فرد خود، معمولا با ربط دادن چیزهای عجیب و غریب، نقدهای سینمایی عجیب تری خلق می كرد ،ا ما به زعم صاحب نظران حوزه سینما هرگز از منتقدان برجسته سینما به شمار نمی آمد. خیلی ها معتقد بودند نامبرده به رغم داشتن توانایی اظهار نظر در اكثریت علوم و فنون شناخته شده در عالم بشریت، در هیچ كدام از حوزه ها تخصص كافی ندارد.

این مسئله به شدت مورد تاكید منتقدان قرار گرفت. برخی از نقدها كه طبعا در رسانه های رسمی جایگاهی نداشتند، لحن پرخاشگرانه و تندتری نیز داشتند و انتخاب كنندگان را به دلیل آنچه كه قشری‌گری و سطحی‌نگری نامیده می شد، مورد نوازش قرار دادند. اما در میان این هیاهو و همهمه نكاتی در این میان مغفول ماند.

پرده سوم
پیش از آنكه حضور برخی افراد در میان داوران جشنواره فیلم فجر را به داستان پیرمردهای بقالی پدر بزرگ ربط بدهم باید بگویم كه انگلیسی‌ها اصطلاحی دارند كه در توصیف گونه خاصی از انسان‌ها به كار می برند. « Jack of all trades but master of none». این اصطلاح را در توصیف افرادی به كار می‌برند كه در اكثر زمینه ها اندك معلوماتی دارند، اما در هیچ كدام از آنها متخصص و صاحب نظر نیستند. در جامعه غرب حتما تعداد این قبیل افراد كم است و لابد از نوادر جوامعند كه برای توصیفشان اصطلاحی اختراع كرده‌اند، وگرنه چنین مسئله‌ای اگر در آنجا هم مثل جامعه ما عمومیت داشت، چه نیازی به ساختن اصطلاح یا ضرب المثل بود؟

حدیث افرادی كه در هر زمینه اندك اطلاعاتی دارند و در هیچ كدام متخصص و صاحب نظر نیستند، در كشور ما كمی بغرنج تر است. اینجا خیلی از افراد علی رغم اینكه در خیلی از زمینه ها همان اندك اطلاعات را هم ندارند، به شدت احساس  تخصص می كنند و در اظهار نظر حد و مرزی برای خود قائل نیستند. 

مطبوعاتی‌ها و منتقدینی كه تركیب هیئت داوران جشنواره فیلم فجر را بر نتابیدند و نقدهای آتشین خود را روانه رسانه ها كرده و با صدای بلند آرزو كردند كه «كاش هر كس جای خود می نشست»، كافی است كمی چشمان خود را بازتر كنند. آن كس كه بیش از دیگران سیبل انتقادات شده، اولین ایرانی نیست كه همه چیز می داند! قطعا آخرین هم نخواهد بود.

امثال او در جامعه كم نیستند. كیسینجر كه سهل است، هزاران هزار سارتر، كامو، فوكو، هیوم، اسپینوزا و... در اطراف هر كدام از ما هستند، تنها كافی است كه چشمان خود را باز كنیم و خوب اطرافیانمان را ببینیم. مگر كمند كسانی كه در كوی و برزن، شب و نیمه شب مثل همان دو پیرمرد اول قصه، از روابط عاطفی و سكس گرفته تا عرفان، روانشناسی و سیاست را مورد واكاوی قرار داده و در باب آنها حكم صادر می‌كنند. آنچنان پرحرارت و با اعتماد به نفس هم این كار را می كنند كه هر كس نداند، فكر می‌كند با یك پروفسور تمام عیار در زمینه مورد بحث مواجه است.

اگر صادق باشیم، این «خودكارشناس‌بینی» و «خودخفن‌انگاری» دامن خیلی از خودمان را هم گرفته است. اگر كمی فكر كنیم، حتما به یاد می آوریم كه بارها نقش یك كارشناس بالفطره را در زمینه‌ای كه هیچ دانش و تخصصی در آن نداریم ایفا كرده ایم. به هنگام مواجهه با دوستی كه مشكلات خانوادگی دارد، در قامت یك روانشناس خبره ظاهر شده‌ایم و در قبال فردی كه با همسایه خود درگیر شده، نقش یك مشاور حقوقی قهار را بازی كرده‌ایم.

به این و آن گیر ندهیم كه چرا در هر زمینه‌ای اظهار نظر می كنند. به آن یكی دیگران هم گیر ندهیم كه چرا آنان را برای اظهار نظر و قضاوت انتخاب كرده‌اند. بدون شك تمام كسانی كه از طریق همین «آسمان به ریسمان بافی» شهرتی به هم زده‌اند و تریبون‌ها یافته‌اند و در باب همه چیز اظهار فضل می كنند، عصاره جامعه ایرانی‌‍‌اند. تنها فرقشان شاید این باشد كه آنها احتمالاً نسخه تكامل یافته تری از این «همه‌چیزدان»های كوی و برزنند و لابد به همین دلیل است كه توانسته اند مدارج ترقی را بیش از دیگران طی كنند، وگرنه در اصل عمل همه باهم مشتركیم.

بپذیریم كه مشكل آنها نیستند، حتی شاید مشكل انتخاب كنندگان بد‌سلیقه هم نباشند. مشكل خیلی ریشه ای تر است، مشكل این اپیدمی فرهنگی است كه اكثریت ما دچار آنیم. هر كدام از ما اگر آب بیابیم، شاید از دیگران هم شناگرتر باشیم.

این آفت همه‌چیزدانی در طول تاریخ كم هزینه برای ما ایجاد نكرده است. اگر نیك بنگرید، كسی كه تصور می‌كند همه چیز می‌داند، دیگر به تخصص و متخصص بهایی نمی‌دهد. كسی كه در همه زمینه ها صاحب نظر است، دیگر مشورت پذیر نمی‌تواند باشد. استبداد رای سرنوشت محتوم همه چیز دانی است. كسی كه خود را كارشناس ارشد همه رشته‌ها می‌داند، جز بله قربان گویان، فرصت حضور در كنارش را نمی یابند. این روحیه، دشمن كار تیمی و نگرش گروهی است.

این روحیه سلسله مراتب را به هم می زند، بازیكن به اجتهاد خودش عمل می‌كند و توصیه های مربی را به كناری می‌نهد، دانشجو خود را فراتر از استاد می‌بیند، طلبه اجازه جسارت به ساحت مرجع را به خود می‌دهد و غیره. مشكلات ناشی از این آفت را بی اغراق می توان تا هزاران كلمه ادامه داد. بیایید همه با هم فكری به حال این مشكل بكنیم و گرنه مگر چند در صد از ما در زندگی روزمره خود در جای حقیقی خودمان نشسته ایم كه از داوران جشنواره فیلم فجر متوقع باشیم در جایگاه خود باشند، آنها را به حال خود رها كنیم، بگذاریم راحت باشند، چند روزی گرد هم می‌آیند و قضاوتی می‌كنند و سیمرغی می‌دهند، جشنواره چند روز بیشتر طول نمی كشد، مشكل جای دیگری‌ست...

منبع آینده نیوز : http://www.ayandenews.com/news/25082/

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 10:5 توسط حسین دهقان نیری| |

Design By : Night Melody